تبليغاتX
راهیان نور و دفاع مقدس

راهیان نور و دفاع مقدس


خبرگزاري فارس: دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام گفت: دفاع مقدس يك قيام و خيزش بود تا آزادسازي يك سرزمين؛ آزادسازي انسان‌ها از ظلم و ستم تاريخي بود تا آزادسازي خانه مسكوني، پس هنوز دفاع مقدس وجود دارد.

 

به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، محسن رضايي در سومين جشنواره خاكريز شيشه‌اي كه شب گذشته در مجتمع فرهنگي هنري اسوه برگزار شد، خطاب به وبلاگ‌نويسان حاضر در اين مراسم اظهار داشت: همانطور كه عاشورا تركيبي از شهادت امام حسين (ع) و تلاش‌هاي بي‌وقفه سخنگوي اين حادثه بزرگ يعني حضرت زينب (س) بوده است، دفاع مقدس ما در 8 سال به پايان نرسيد بلكه پيام‌هاي بزرگي براي جهان بشريت داشت و فعاليت‌ شما براي اشاعه اين دستاوردها، مشاركت در انتشار پيام‌هاي دفاع مقدس است.
وي با بيان اين‌كه دفاع مقدس يك انقلاب بود تا جنگ، گفت: دفاع مقدس يك قيام و خيزش بود تا آزادسازي يك سرزمين؛ آزادسازي انسان‌ها از ظلم و ستم تاريخي بود تا آزادسازي خانه مسكوني، پس به نتيجه مي‌رسيم كه هنوز دفاع مقدس وجود دارد.
دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام ادامه داد: دفاع مقدس حقيقت زنده‌اي است كه بايد با آن زندگي كنيم لذا هر گامي، مشاركت در اين قيام تاريخي است.
وي با بيان اين‌كه دفاع مقدس يك انقلاب ارزشي و هويتي بود، اضافه كرد: خيلي از جوان‌هاي ما خودشان را در جنگ پيدا كردند و به آن معراجي كه مي‌خواستند، رسيدند. بسياري از جوان‌هاي ما از راه‌هاي انحراف نجات پيدا كردند و به حقيقت وجودي خود پي بردند بنابراين بايد گفت دفاع مقدس يك جنگ نبود بلكه يك انقلاب ارزشي و اخلاقي بود.
رضايي با اشاره به اين‌كه ارزش‌ها با دفاع مقدس ارتقا يافتند، اظهار داشت: واژه‌هايي مانند ايثار و شهادت، معنويت ارتباط با خدا و توسل، در دفاع مقدس به ظهور رسيده است.
وي گفت: اگر بخواهيم جنگ را براي جامعه امروز بازيابي كنيم، خواهيم ديد زندگي بشر به شدت متحول شده و بسياري از مشكلات حل مي‌شود.
دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام به دستاوردهاي دفاع مقدس اشاره كرد و افزود: مهم‌ترين دستاورد دفاع مقدس اين بود كه ارزش‌هاي جديدي شكل يافت و ارزش‌هاي قبلي را ارتقا داد. ارزش‌هاي نيروهاي انقلابي نيز چندين پله ارتقا يافت.
وي با بيان اين‌كه امروزه واقعاً نيازمند ايثار در تمام عرصه‌هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و غيره هستيم، اظهار داشت: جامعه ما تشنه ايثار است و بايد ارزش‌هاي دفاع مقدس را بازيابي كنيم كه جامعه به شدت نيازمند ارزش‌هاست.
رضايي ادامه داد: در دوران دفاع مقدس ارزش‌ها خيلي ساده منتقل مي‌شد اما اكنون كار ساده‌اي نيست لذا بايد از همه امكانات استفاده شود.
وي با بيان اين‌كه نيازمند دو فرهنگ مهم هستيم، گفت: نخستين نياز ما پژوهش و تحقيق است يعني دفاع مقدس بايد همانگونه كه هست بازگو شود و كم و زياد نشود. دوم اين‌كه ابتكارات و نوآوري‌ها را در آن دخيل كنيم يعني با ابتكارات هنري اين پيام‌ها را ساده‌تر و ملموس‌تر منتقل كنيم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 11:37 توسط رحیم میری


وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد.
سال 57 وقتي امام دستور داده بود سربازها پادگان ها را ترك كنند به سربازي برخوردم كه داشت كنار ماشين ارتش نگهباني مي داد . نزديكش رفتم و گفتم :
مگر نشينده اي امام دستور ترك پادگان ها را داده
گفت : مي دانم اما ما هم كارهايي داريم .
گفتم : اگر شهرستاني هستي نگران نباش جا و لباس برايت فراهم مي كنم .
گفت : نه متشكرم .
در يك جلسه انقلابي كه از گروه هاي مسلح ضد رژيم بودند او را ديدم . شرمنده اش شدم . گفت : اگر من در آنجا باشم و از اقدامات آنها با خبر باشم مفيدتر است .
بعدها فهميديم همه اين كارها را زير نظر شهيد محراب آيت الله مدني انجام مي دهد.
بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و بخصوص بسيجيها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان .
آقا مهدي فرمانده قبضه بود و حسن آقا ديده بان . سهميه شان هم سه گلوله در روز بود. آمدنشان به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند. چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد.
گفتم : برادر شفيع زاده اينجا محل مناسبي براي ديده باني نيست . تيررس دشمن است .

 

 

 


گفت : در عوض كاملا به عراقيها مشرف است . اينجا به اوضاع مسلط هستم .
گفتم : باشد.
چند قدم كه از آن ساختمان دور شده بوديم گلوله يك تانك خورد به ساختمان . دويدم طرف برادر شفيع زاده وسط اتاق ولو شده بود روي زمين . سر و بازويش زخمي شده بود و خون جاري بود. گفت : طوري نشده .
دفترچه اش را از جيب جلوي پيراهنش در آورد و شروع كرد به نوشتن . گفت : الان ننويسم يادم مي رود.
داشت از حال مي رفت . گفتم : بلند شو برويم . نتوانست . گفت : نمي توانم . از حال رفت . دويدم بيرون . تويوتايي كه با آن آمده بوديم جزغاله شده بود. زير آتش هم نمي شد وسيله ديگري پيدا كرد. يك فرغون پيدا كردم و با كمك دوستم برادر شفيع زاده را گذاشتم توي فرغون و تا نزديكيهاي اهواز زير آتش شديد برديمش . آرزو ميكردم كه زخمي نشده بود وحالا كنار ما بود. فكر مي كردم مي رود پيش خانواده اش و چند روزي از ديدنش محروم مي شويم . فردا صبح با سر باند پيچي شده برگشت . گفتم چند روزي مي رفتي خانه ات .
گفت : خانه من آنجاست . ساختمان نيمه ويران را نشان داد. هر دو خنديديم .
اولين فرد در سپاه بود كه ساخت سلاح و مهمات در كشور را پيشنهاد داد . يك نمونه توپ 122 م م را فرستاد اراك تا كارخانه ماشين سازي از آنجا از رويش نمونه برداري كند. مسئول ماشين سازي گفته بود : نمي توانيم خيلي كار مي برد. گفته بود كار ببرد حتما بايد منتظر غنايم دشمن باشيم بايد خودمان بتوانيم بسازيم . آن توپ ساخته شد. تازه كار ساخت آن توپ تمام شده بود كه بلافاصله يك كاتيوشاي 122 را براي مسئول كارخانه فرستاد .
چند بار از او خواستم حقوقش را بيشتر كنم . گفتم پنج هزار تومان كه چيزي نيست . هر بار شانه خالي كرد . در جلسه فرماندهان تيپ 15 خرداد مطرح كردم . باور نكردند. فيش حقوقش را نشان دادم . گفتند افسراني كه درحال ماموريت باشند از اين بيشتر مي گيرند ايشان كه فرمانده توپخانه هستند. بالاخره مجوز كتبي دادند كه حقوق برادر شفيع زاده را بيشتر كنم .
چنان عصباني شد كه تعجب كردم . گفت تو راز مرا فاش كرده اي . چرا آنها بايد مي فهميدند من چقدر ميگيرم عذاب وجدان دارم . آيا ما براي همين مقدار كار مي كنيم كه بيشتر هم بگيريم
تبريز ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
با تقدير و تشكر از همكاري هاي موسسه حفظ آثارو نشر ارزشهاي دفاع مقدس لشگر 31 مكانيزه عاشورا
وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد
بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و به خصوص بسيجي ها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان
آمدن مهدي باكري و حسن شفيع زاده به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : « آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند! » چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 11:35 توسط رحیم میری


و امروز از خاطرات به جاي مانده از او « درس » مي گيريم .
1 ـ مربي فداكار
در يك لحظه زمان به انتها مي رسد مثل جاده اي كه انتهايش محو و ناپيداست . هزاران هزار فكر مثل هزاران تصوير آميخته به هم به ذهنم هجوم مي آورد و ناپديد مي شود. وقتي مرگ در هيئت نارنجك نارنجك چهل تكه در برابرت فرود مي آيد چه كار مي شود كرد در يك لحظه خون در رگهايم شعله ور مي شود و سراپا خيس عرق مي شوم . بي آنكه خود بدانم با سرعت به خيز مي روم به زمين مي چسبم و دستهايم را جلو سرم حايل مي كنم تا شايد سر و رويم را از تركش هاي نارنجك در امان دارم . فرصت تفكر نيست و همه اين كارها در يك لحظه با سرعتي باور نكردني انجام مي گيرد. قلبم به شدت مي تپد چشمهايم را مي بندم ...
مي گفتند : « در پادگاني مربي تخريب مشغول آموزش پرتاب نارنجك بوده است . او بعد از ارائه توضيحات كافي درباره عمل و مسلح كردن و پرتاب نارنجك آن را به يكي نيروهاي آموزشي مي دهد تا آموخته هايش را دوباره توضيح دهد. نيروي آموزشي نارنجك را دردست مي گيرد و ناگهان ضامن آن را مي كشد و درحالي از اضطراب و وحشت نارنجك جنگي از دستش رها مي شود و در حلقه نيروهاي حاضر بر زمين مي افتد و در پيش چشمان حيرت زده مربي و نيروهاي آموزشي لحظه هاي فرصت انفجار به سرعت طي مي شود; يك ثانيه دو ثانيه چهار ثانيه و...
انفجار حتمي است و انتشار مرگ و زخم با تركشهاي سوزان نارنجك حتمي تر تا چند لحظه ديگر بوي خون فضا را پر خواهد كرد. مگر اينكه معجزه اي رخ دهد و نارنجك عمل نكند.
پنج ثانيه ....
ناگهان مربي فداكار بي تامل و چالاك به طرف نارنجك خيز برمي دارد و محكم بر روي نارنجك مي خوابد. « يا حسين » . صدا در فضا مي پيچد. بزودي تمام تركش هاي نارنجك با سينه پاره پاره مربي گره خواهد خورد و تنها اوست كه شهيد خواهد شد. »
شايد من هم مي توانستم همين كار را انجام دهم ... اما ديگر فرصتي نمانده است و شايد تا بخواهم سرم را بلند كنم نارنجك منفجر خواهد شد و آن وقت نه تنها كاري انجام نخواهم داد بلكه كشته شدنم نيز حتمي خواهد بود. پس با تمام قدرت سر و بدنم را به خاك فشار مي دهم تا بلكه زير زاويه عبور تركشها قرار گيرم .
اشهدان لا اله الاالله ...
نه ... انفجاري در كار نيست ثانيه هاي فرصت بايد گذشته باشد. چنين مي پندارم اما سرم را بلند نمي كنم .
برخيزيد.
همه برمي خيزيم . نارنجك همچنان برزمين افتاده است و « علي رگبار » بالاي سرمان ايستاده است همراه با مصطفي مولوي و سفيدگري .
2 ـ درس تواضع
هنوز آفتاب از خواب بيدار نشده بود كه به همراه تجلايي به سمت تبريز حركت كرديم و ساعت 5 صبح بود كه به « عمليات سپاه تبريز » رسيديم و جهت صرف صبحانه به سالن غذاخوري رفتيم . بعد از صرف صبحانه پيرمردي كه سن او در حدود 70 الي 80 بود آمد كه ميزها را نظافت كند به او گفتيم كه ما خودمان نظافت مي كنيم . همه بچه ها ميزهاي خودشان را نظافت كردند و سپس صندليهاو ميزها را برچيديم مقدار تايد و آب به كف سالن ريختيم و « تي » كشيديم .
مسئول غذاخوري به مشاهده اين وضعيت ناراحت شد و گفت : « شما چرا نظافت مي كنيد اينجا مسئول نظافت دارد. و ما گفتيم كه اين روش ماست .

 

 


+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 11:34 توسط رحیم میری


 

 

همسر سردار شهيد طوسي گفت: شهيد طوسي براي شهيد و شهادت قداست فراواني قائل بوده، در آخرين سفر به مشهد به من گفت تو دعا كن من شهيد شوم، آنجا دستم باز است، شايد از ياران امام حسين (ع) شدم، آنجا دستت را مي‌گيرم و من گفتم خدايا راضيم به رضاي تو.
 
 
حليمه عرب‌زاده طوسي در گفتگو با خبرنگار فارس در ساري اظهار داشت: شهيد طوسي هرگاه كه از منطقه به مازندران سفر مي‌كرد، همواره جوياي احوال خاواده‌هاي شهدا بود و ما به ‌همراهي هم از رامسر تا علي‌آباد كتول از خانواده‌هاي بزرگوار شهيد ديدن مي‌كرديم و با دقت و وسواس شديدي پيگير امورات آنان بود.
وي افزود: هرگاه كه من از ايشان مي‌پرسيدم چرا اينقدر به خانواده‌هاي شهدا رسيدگي مي‌كني، مي‌گفت، اسلام به خون شهدا و شهادت زنده است و رسيدگي به خانواده‌هاي شهدا و دلجويي از آنان كمترين كار براي عظمت كار شهداست.
عرب‌زاده طوسي در رابطه با آخرين ديدارهاي خود با شهيد محمد حسن طوسي قائم مقام لشگر ويژه 25 كربلا و فرمانده اطلاعات و عمليات مازندران و گيلان در جنگ تحميلي گفت: ما براي زندگي چهار سالي بود كه در اهواز زندگي مي‌كرديم و در طي اين سال‌ها نيز به ‌ندرت شهيد در كنار ما بود و همواره به ‌فكر بچه‌هاي جنگ بود و زماني كه در مازندران بوديم گاهي تا چهار ماه هم همديگر را نمي‌ديديم تا جايي كه بعضي از افراد مي‌گفتند طوسي حتما خانواده خود را دوست ندارد كه به ديدنشان نمي‌آيد و وقتي اين موضوع را با ايشان مطرح كردم در جواب گفت: من هم شما را دوست دارم ولي اسلام را به خاطر غربتش بيشتر دوست دارم، اسلام غريب است و بايد از آن حمايت كنيم.
وي اظهار داشت: به ‌ياد دارم كه به بهانه امتحانات دخترم به طوسي گفتم بيا با هم به مازندران برويم تا هم شما خستگي بدر كني و هم ما در كنار خانواده ديداري تازه كرده و به امتحانات بچه رسيدگي كنيم كه شهيد طوسي گفت، شما برويد من بايد در جبهه بمانم اينجا به ‌وجود من بيشتر احتياج دارند.
همسر سردار شهيد طوسي خاطر‌نشان كرد: ما آمديم و بعد از گذشت سه تا چهار ماه ايشان نيز به مازندران آمد و در هنگام ورود به منزل تا چشمم به ايشان افتاد فهميدم كه اين ديدار آخر ماست و شهيد طوسي ديگر رفتني است در نگاهش چيز ديگري بود كه شايد الان براي نسل جوان ما ملموس نبوده و باورش مشكل باشد، شهيد طوسي نوراني شده بود و طوري بود كه من هنگام صحبت كردن با ايشان نمي‌توانستم به چهره‌شان نگاه كنم.
وي در بيان شيرين‌ترين خاطرات خود به اولين و آخرين سفره هفت‌سين با شهيد طوسي اشاره كرد و افزود: براي آخرين باري كه به مازندران آمد بعد از 10 سال زندگي مشترك اولين باري بود كه با هم دور سفره هفت‌سين نشسته بوديم، سال تحويل شد و ما در حال آماده شدن به منزل پدرشان بوديم كه ديديم پدر و مادرشان به منزل ما آمدند و ايشان گفت كه چرا شما آمديد ما وظيفه‌مان بود به ديدن شما كه از خانواده شهيد هم هستيد بياييم، در همين لحظات تلويزيون صحنه‌هاي تحويل سال در جبهه را نشان مي‌داد كه رزمندگان خوشحال در كنار سفره بودند و طوسي آنقدر عاشقانه به آنان نگاه مي‌كرد كه قابل توصيف نبود و گفت: من حالا كه مي‌بينم رزمندگان خوشحالند احساس راحتي مي‌كنم.
وي همچنين از سفر زيارتي خود با شهيد به مشهد مقدس گفت و اظهار داشت: من و شهيد طوسي در عمليات فاو و در حادثه رانندگي زخمي شده بوديم من از ناحيه پا و طوسي از ناحيه دست، با همان حالت من داخل ويلچر به ‌همراه ايشان به زيارت رفتيم كه آقايي به ‌سمت شهيد طوسي آمد و رفتند و برگشتند بعد ايشان گفتند خانم بيا برويم جايي تا بهتر زيارت كنيم، رفتيم به سمت ضريح امام رضا (ع) ديدم آنجا طوسي به من مي‌گويد برايم دعا كن تا شهيد شوم چون تا تو از خدا نخواهي خدا به ‌من اين مقام را ارزاني نمي‌كند، من نگران و گريان گفتم آقا اين چه حرفي است، من اينجا بايد براي سلامت و سعادتت دعا كنم تو از من چه مي‌خواهي ،گفت تو رو خدا دعا كن شهيد شوم، من نمي‌توانم در اين دنيا زندگي كنم، ظرفيت ندارم بايد بروم، من در آن زمان خيلي گريه كردم چون علاقه و دلبستگي شديدي به ايشان داشتم و حاضر بودم برايشان فدا شوم، گفتم تو براي من چه مي‌كني، گفت تو دعا كن شهيد شوم من با خدا عهد بستم كه هر كار خيري انجام داده‌ام نصفش براي شما باشد من در قيامت دست شما را مي‌گيرم، گفتم خواسته‌اي ندارم اما من از شب اول قبر مي‌ترسم، گفت، تو دعا كن من شهيد شوم، آنجا دستم باز است شايد از ياران امام حسين (ع) شدم آنجا دستت را مي‌گيرم و من گفتم خدايا راضيم به رضاي تو.
وي ادامه داد: شهيد طوسي عاشق خدمات‌رساني به مردم، صداقت و راستگويي، احترام به والدين، خانواده‌هاي شهدا بوده و وقتي از جبهه مي‌آمد محله و زندگي ما پر از صلح و صفا و آرامش بود.
همسر شهيد طوسي تصريح كرد: ايشان سرشار از معنويت به خدا بود و به دخترمان ياد داده بود همواره بر سر نمازهايش دعا كند شهيد شود و دختر كوچكمان نيز همين كار را كرده و ايشان آمين مي‌گفت.
وي گفت: مسئوليت و پست و مقام برايشان مهم نبود به ياد دارم كه در اهواز به ‌عنوان جانشين فرمانده لشگر انتخاب شده بود، وقتي به منزل آمد به او تبريك گفتم، بقدري ناراحت شد و برآشفت كه قابل توصيف نيست و گفت، اين مقام‌ها زير پاي من له شده است، من سرباز امام زمان (عج) هستم.
همسر اين شهيد يادآور شد: دلسوزي ايشان براي رزمندگان نيز از ديگر صفات پسنديده بود تا قدري كه از من دستور چند نوع غذاي ساده گرم را گرفته بود تا سربازان و رزمندگان از غذاي گرم استفاده كنند و من هم پخت املت و حلوا را به ايشان ياد دادم.
وي با سفارش به تقوا و معنويت كه از تاكيدات مستمر شهيد طوسي بوده، گفت: جوانان ما بايد زندگي خود را براساس معنويت و به‌دور از تجمل‌گرايي آغاز كرده و ادامه دهند، بايد به ارزش‌هاي اسلام و انقلاب همچون نماز، فرهنگ شهادت، توكل بر خدا، جلسات مذهبي و ايمان پايبند بوده و در زندگي استفاده كنند و بدانند راستگويي و صداقت از بهترين وسيله‌ها براي زندگي سالم و خدايي است.
شهيد محمد حسن طوسي در سال 1337 در روستاي طوسكلا نكا در خانوادهاي مذهبي به‌دنيا آمد و در 18 فروردين سال 66 در عمليات والفجر 6 در شلمچه به شهادت رسيد.
از خانواده ايشان، بجز محمد حسين طوسي دو برادر ديگرشان نيز به درجه رفيع شهادت نائل شدند.


+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 11:32 توسط رحیم میری


ما حتي حاضر بوديم براي باز شدن معبر رزمنده‌ها، روي مين برويم و شهيد شويم. جمله بالا بخشي از آخرين گفت‌وگوي مرحوم «رفعت شهيدي» مادر شهيد مهدي اميني با خبرنگار ايسنا قبل از فوت است. شهيدي مي‌گويد: ما براي اين كه وسايلي را كه با دست خودمان درست كرده بوديم و بافتني‌هايي را كه با دست خودمان بافته بوديم به دست رزمنده‌ها برسانيم به جبهه‌ها مي‌رفتيم از جمله در جبهه‌ حاج عمران رفت و آمد مادران و خواهران رزمنده‌ها بسيار زياد بود. در يكي از اين رفت و آمدها،به علت بارش باران و آبرفت‌هاي ايجاد شده در ارتفاعات، كار ما براي عبور سخت شده بود كه رزمنده‌ها فقط براي عبور ما، سنگ راهي را درست كرد و ما را عبور دادند. تمامي ‌رزمنده‌ها از حضور ما در جبهه خوشحال شده بودند. وقتي به آن‌ها گفتيم اجازه بدهيد ما براي باز شدن ميدان مين، به ميدان رفته و مين‌ها را منفجر كنيم تا معبر باز شود آن‌ها گفتند مگر فرزندان شما مرده‌اند كه شما روي مين برويد؟. با حضور ما در جبهه، رزمندگان چنان روحيه‌اي گرفته بودند و چنان خوشحال بودند كه حاضر نمي‌شدند كوچك‌ترين آسيبي به ما برسد. خستگي از تلاش و كار و كوشش ما خسته شده بود و ديگر سراغمان نمي‌آمد و خواب نيز از ما فرار مي‌كرد. آن روز‌ها آن قدر باشكوه بودند كه احساس مي‌كنم از عمرمان به حساب نمي‌آيند. مهندس مهدي اميني در سال 1332 هجري شمسي در اروميه به دنيا آمد. دوران دبستان و متوسطه را در اروميه و تهران گذراند. پس از اتمام تحصيلات متوسطه در سال 1350 هجري شمسي وارد دانشگاه علم و صنعت تهران شد و در سال 1356 در رشته مهندسي راه و ساختمان مراحل عالي تحصيل را به پايان رساند. پس از پايان تحصيلات وارد خدمت سربازي شد. فعاليت‌هاي انقلابي او از زمان تحصيل در دبيرستان شروع شد و او در کنار درس و تحصيل به مطالعه کتب مختلف مذهبي و آثار امام خميني (ره) پرداخت. در اين دوره بود که به جريان مبارزه با رژيم طاغوت پيوست و در جريان اين فعاليت‌هاي سياسي،مدتي زنداني شد. با ارشاد روحانيت راستين مسير عشق و خون را از قم آغاز كرد. ايام پرحادثه انقلاب اسلامي را با تلاش و تکاپو سپري کرد و در پيشبرد اهداف امام خميني (ره) با جان و دل کوشيد. او که تشنه معارف اسلامي بود قصد هجرت دوباره به قم را داشت اما اروميه به او بيشتر نياز داشت. نيازش به او بيشتر بود. با رشد و اوج‌گيري انقلاب اسلامي و با توجه به اين که مهندس راه و ساختمان بود، مي‌توانست موقعيت شغلي و پست مهمي بدست آورد و در مأموريت‌هاي مختلف شرکت كند لاجرم در نقش مديريت يک شرکت بزرگ راهسازي در راستاي عمران و آبادي به تلاش پرداخت و همزمان تلاش خود را در جهت دفاع از خط امام و انقلاب در قبال گروهک‌ها، منحرفين و محاربين آغاز كرد. او هرچند مدير شرکت بود ولي مسئوليت‌ها هرگز نتوانست او را تسليم خود كند بلکه او شيرمردي بود از تبار حسين (ع) بطوريکه با شروع جنگ تحميلي در اولين روز جنگ مسئوليت‌ها را رها کرده و به دليل علاقه به انقلاب و حفظ و حراست از آن سبب شد تا براي انجام خدمات بيشتر به سپاه پاسداران ملحق شد. او دوشاوش سرداراني چون باکري عازم جبهه جنوب شد و در سال 1359 با دعوت سپاه به اروميه بازگشت و فرماندهي عمليات سپاه را عهده‌دار شد و فصلي ديگر از دلاوري ها به نام اين سردار بزرگ رقم خورد. وي به عنوان سربازي جان برکف براي انجام هر مأموريتي در راه انقلاب پيشقدم بود و شهادت‌طلبان را در سايه بيرق سرخ سپاه اسلام مهيا كرده و خود نيز پيشاپيش همه پاي در ميدان نبرد با منحرفين و محاربين (احزاب منحله دمکرات کردستان و کوموله)نهاد ومنطقه عمومي دارلک – گوگ تپه و مهاباد را از لوث وجود ضدانقلاب پليد و حزب منحله دمکرات، پاک كرد و سرانجام بعد از خدمات ارزنده در راه انقلاب در تاريخ سي ام خرداد 1360 در اين نبرد به همراه ياران با وفايش به فيض شهادت نائل آمد. فرازهايي از سخنان سردار شهيد مهدي اميني ما يک تکليف داريم و آن عمل کردن به احکام است و گوش دادن به فرمان امام و ولايت فقيه، ما مجبور نيستيم که ببينيم نتيجه چه خواهد شد ، ما به اداي تکليف موظفيم . آن چيزي که ماندگار است افکار اسلامي است. ما بايد از کساني خط بگيريم که از افکار ناب اسلام و ائمه خط گرفته باشند اين احزاب از روي هوي و هوس برنامه‌هايي در جهت نفي اسلام و اثبات مباني ضد خدايي دارند و در نهايت نابود شدني‌اند. اگر ما روحانيت را از دست بدهيم انقلاب از دست مي‌رود. اگر تنها خودم در سپاه (اروميه) بمانم باز هم از سپاه دفاع و حمايت خواهم کرد. اگر اين جنگ به ما تحميل نمي‌شد من روزانه حداقل 500 متر آزادراه ميزدم. الآن (منافقان و دشمنان) ما را مجبور کرده‌اند که کارهاي عمراني را کنار گذاشته و تفنگ بر دوش بگيريم . خاطره مادر شهيد: همسر مهدي مي‌گفت: به مهدي گفتم چرا اسمت را عوض کردي؟(نام قبلي مهدي شهرام بود) مهدي جواب داد: بعد از شهادت من مي‌فهمي و مهدي در شب تولد حضرت مهدي (عج) به شهادت رسيد. فرمانده سپاه به خانه ما آمد و گفت: امروز ميلاد حضرت مهدي (عج) است و آمده‌ايم به شما تبريک بگوييم. گفتم مثل اينکه مي‌خواهيد دو تا تبريک بگوييد. ديگر چيزي نگفتند و من فهميدم مهدي شهيد شده. گفتني است رفعت شهيدي مادر شهيد مهدي اميني سه‌شنبه نهم مهرماه جاري درگذشت

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 11:31 توسط رحیم میری



سينه ها مالامال از عشق
اينجا بيابان « جنيسره » نيست . اينجا ارتفاعات پنجوين است . اينجا همه مسيح گونند و مسيح خود در ميان اينان است . سرود فجر در حال سروده شدن است . اينان خسته راه و گشنه نان نيستند. اينجا حرص دفع دشمن است و خستگي دفاع كه خود نوش آفرين است .
اينجا بچه ها سه روز است كه نه غذا خورده اند و نه آب نوشيده اند. اما سينه شان مالامال عشق دجله و شهيد فرات است . اينجا هيچكس در پي نان نيست و كسي ناله آب سر نداده است . اينجا آقا مرتضي با ماست . او نيز همچون ما تشنه و گرسنه است . اما سير است . ما نيز به او اقتدا مي كنيم . در اينجا كركسان همچون كركسان صحنه عاشورا همه خيمه ها را آتش مي زنند و هم حسين را در ميدان نبرد شهيد مي كنند. بعثي ها پنجوين را تخريب مي كنند. ما مقاومت را آموخته بوديم آموزش مكرر. پنجوين آماج حمله هاي آنان بود. پل ها تاسيسات و همه جا.
در بدر دشمن هزار نفر بود و ما 313 نفر . اينجا دشمن صد كاميون نيرو دارد و ما 25 نفر هستيم . دشمن سر حالي است و غذا و آب دارد و ما نداريم . دشمن سالم است و ما زخمي . اما آقا مرتضي مي گفت بايد مقاومت كرد. شهدا نيز برخاسته بودند و مي جنگيدند. نه ملائك نيز به كمك ما آمده بودند. كمك ما نه جنگ خودشان بود. جنگ ما نبود. بالاتر از آنها خدا نيز به ياري آمده بود. كفر بايستي به زانو درمي آمد.
تانكهاي دشمن مي خواهند بر ارتفاعات كله قندي مستولي شوند. اگر مستولي شوند. تلفات ما زياد خواهد بود. مگر مي گذاريم . گسترده بوديم در تمام منطقه باطري بي سيم تمام شده است و من بايد تمام منطقه را بدوم تا همه را باخبر كنم و هاجر را به ياد آر كعبه عشق را بارها طواف كرده ايم . ميان صفا و مروه را نه هفت بار بلكه هفتاد بار يا نه هفت هزار بار دويده ايم تا زمزم عشق جوشان شده است .
ارتفاعات پنجوين كه چيزي نيست مي روم . به ياد شهدا آقا مرتضي قائم مقام لشكر است . اما تك تيراندازي مي كند. امدادگري مي كند. هشتاد تانك دشمن را بايد با آرپي جي و نارنجك از بين ببريم . همه اينها با مرتضي است پس مي توان دويد و به همه گفت .
آقاي مرتضي مي گفت بايستي مقاومت كرد. آبروي شهدا دست ماست . نبايد با آن بازي كرد. با تك تك بچه ها صبحت كرد. در ميان صفا و مروه . يادش بخير يكي از بچه ها ـ كبوتري ـ آنقدر خسته شده بود كه توان بلندكردن اوركتش را از زمين نداشت . من آن را بدوشش انداختم . اما او همچنان مقاومت مي كرد.
بچه ها گويي كمپوتي گير آورده اند . چقدر كوچك و ما چند نفريم ! 35 نفر يا شايد 50 نفر . كمپوت را باز كرديم . همه خوردند. همه از آبش نيز نوشيدند. اين كمپوت چرا تمام نمي شود. مگر اينجا كجاست و حالا چه وقت است
خمپاره اي افتاد. كبوتري پرواز كرد. چند تن مجروح شدند. آقا مرتضي ماند تا دروازه هاي خيبر را هم جابجا كند.
رضا پورستار
وقتي آقا مرتضي به خط رسيد فهميد كه هيچ نيرويي در آنجا نمانده است . تيرباري برداشت و آن را به طرف عراقي ها نشانه رفت و شروع كرد به شليك كردن . گلوله هاي تيربار كه تمام شد آرپي جي را برداشت و بعد كلاش را. چند نارنجك پرتاب كرد گاه از اين گوشه خط شليك مي كرد و مي دويد آن سو و آر پي جي مي زد. از گوشه اي ديگر نارنجك پرتاب مي كرد و از گوشه اي گلوله اي ديگر . آنقدر سريع مي دويد كه او را در تمام خط مي توانستي ببيني . او به تنهايي 4 ساعت در خط ماند و جنگيد
اين جا بچه ها سه روز است كه نه غذا خورده اند و نه آب نوشيده اند. اما سينه هاشان مالامال از عشق دجله و فرات است . اينجا هيچ كس در پي نان نيست و كسي ناله آب سر نداده است
در بدر دشمن هزار نفر بود و ما 313 نفر . اينجا دشمن صد كاميون نيرو دارد و ما 25 نفر هستيم . دشمن غذا و آب دارد و ما نداريم . دشمن سالم است و ما زخمي . اما آقا مرتضي مي گفت بايد مقاومت كرد آبروي شهدا در دست ماست
آقا مرتضي قائم مقام لشكر است اما تك تيراندازي مي كند امدادگري مي كند هشتاد تانك دشمن را بايد با آرپي جي و نارنجك از بين ببريم همه اينها با آقا مرتضي است

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 11:29 توسط رحیم میری


براي ثبت تاريخ حماسه هاي رزمندگان اسلام و انتقال آن به مردم جامعه هر تلاش و فعاليتي كه انجام شود ستودني است و از آن ميان انتشار « تمبر يادبود » يكي از ارزشمندترين آنهاست . اخيرا تصوير يكي از سلحشوران دوران دفاع مقدس به نام سردار شهيد مهندس محمدرضا پوركيان به صورت تمبر ياد بود منتشر گرديده است . او اولين فرمانده شهيد سپاه پاسداران در دفاع مقدس مي باشد كه در خطه دلاور خيز خوزستان در نبرد تن با تانك و در تاريخ 59 7 23 به درجه رفيع شهادت نائل آمد و حماسه اي ماندگار را براي نسل امروز و فرداي ايران اسلامي به يادگار گذاشت .

 

روز بيست و سوم شروع جنگ كه صداي غرش تانك هاي متجاوز دشمن در دشت خوزستان به گوش رسيد. و خيانت ها از ستون پنجم در همكاري با آنها آشكار شد حماسه اي در دفاع از سوسنگرد شكل گرفت و اولين فرمانده شهيد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دانشجوي پاسدار محمدرضا پوركيان دلاورانه نبرد تن با تانك را تاريخي نمود و نداي ارجعي شنيد و دعوت حق را لبيك گفت .

محمدرضا در سال 1338 در شهرستان آغاجاري ـ اميديه استان خوزس تان متولد شد . پدرش يكي از مقلدان امام خميني محسوب مي شد . به همين علت او نيز از همان آغاز خردسالي با عشق به خميني كبير(ره ) پرورش يافت . سال 1344 به مدرسه رفت و ضمن آموختن علوم جديد قرائت قرآن را فرا گرفت به طوري كه عليرغم سن كم حافظ كل قرآن و بخش زيادي از نهج البلاغه گرديد.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 11:20 توسط رحیم میری


شهدا شمع محفل بشريتند.

امام شهدا:

ما هر چه داريم از شهدايمان داريم.

رهبر معظم انقلاب:

ما در حقيقت انقلاب اسلامي، قرآن، استقلال، آبرو و حيثيت را از بركت خون شهداي عزيزمان داريم.

روزهاي آتش و انتظار و انفجـار، يادمان نرفته است

سينه‌هاي داغدار، نخلهاي سر به دار، يادمان نرفته است

در اسارت و حصار همچو نخل استوار، يادمان نرفته است

مانده خون هر شهيد همچو نقش يادگار، يادمان نرفته است

ورد لب دعايمان يـــا علي و ذوالفقار، يادمان نرفته است

اي شهيدان! براي ما حمدي بخوانيد كه شما زنده‌ايد و ما ...

وصيت نامه شهيد محمد علي اعتدال‌پور:

محل شهادت: كربلاي 8

در همه حال در صحنه باشيد تا شايد آنطور كه از من و شما خواسته‌اند بتوانيم زينت آل محمد(ص) باشيم و باشيد.

به ياد خدا بودن و قرب به اوست و راه قرب به او به ياد مرگ بودن، دعا و نماز است و بس.

خواهران و برادران بدانيد تنها راه سعادت در همين مكتب اهل بيت عليهم السلام يافت ميشود.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 19:48 توسط رحیم میری


ديروز ..... امروز



ديروز الو!الو ! يا حسين . آنجا جبهه است ؟؟؟

امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد the mobile set is off .عشق بي پاسخ  



ديروز خدا همراهمان بود

امروز تلفن همراه ...  



ديروز پلاك ها آدرسي از بهشت ..
امروز همه آدرس ها گم .
 



ديروز زنده باد بسيجي ، بي حجاب محتاج نگاه ديگران است

امروز ، نگاه زاده علاقه است ، حجاب كيلو چند ؟؟  



ديروز ، آهنگران / شجريان ، صداي خاطره ها

امروز ، جونيفر لوپز ، انريكو ، شكيلا  



ديروز، آب و آيينه و قرآن ، خدانگهدار.

امروز ، گود نايت ، باي باي  



ديروز جبهه ، جنگ ، كربلا

امروز، بزن به سيم آخر ، ديوونه شو مثله ما  



ديروز كربلاي 1 ، كربلاي 2 ، كربلاي 3

امروز 50 ميليارد باد هوا ، خيالي نيست  



ديروز ماشين اداره ، بيت المال
امروز ماشين اداره ، مال البيت
 



ديروز ، پاي مصنوعي ، دستان نا مرئي

امروز ، اعتياد ، هپاتيت ،HIV  



ديروز ، نه شرقي نه غربي ...

امروز ، تئوري قرص هاي اكستازي  



ديروز سلام بر چشمان شيشه اي
امروز يك ميليون جراحي بيني ، لنزهاي رنگي
 



ديروز آژير قرمز ، اضطراب هاي زرد ، انتظار هاي سپيد  

امروز ، عشق هايي كز پي رنگي بود.... .  



ديروز سفر به چزابه ، از كرخه تا راين ، بوي پيراهن يوسف  

امروز " توكيو بدون توقف "  



ديروز ، انبوه جانبازان شيميايي  


امروز راديو فردا ، موج BBC  



ديروز، غروب جمعه انتظار ..  

امروز ، غروب شد باز خيالت به سرم زد  



ديروز ، وضعيت زرد ، آژير قرمز ، خطر  

امروز ، كمر بند هاي لاغري بي خطر  



ديروز ، عشق ، ايثار ، فداكاري  

امروز ، بي خيال بابا بيا پارتي  



ديروز، نخل هاي افسرده ، زيتون هاي كال  

امروز ،CD جشن جديد استقلال  



و امروز هنوز نسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميدوار كرده


+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 18:9 توسط رحیم میری


 
بخشي ازپيام رهبر معظم انقلاب بمناسبت روز تجليل از شهدا و ايثارگران دوران دفاع مقدس :

 دشمنان اسلام براي اينکه پرچم برافراشته ي حکومت اسلامي را درهم بپيچند و اين نشانه ي اميد آفرين را از برابر چشم ملّتهاي مسلمان دور کنند، به تهاجم نظامي متوسل شدند و رژيم بعثي فاسد و گمراه را با تجهيزي همه جانبه به جنگ ملّت مؤمن و شجاع ايران فرستادند. مجاهدت اين ملّت بزرگ که دفاعي غيورانه از اسلام و جمهوري اسلامي بود و اسلام و امت اسلامي را سرافراز کرد، از ايمان به ارزش شهادت و منزلت شهيد، مايه گرفت و شوق فداکاري با اين معرفت روشن، در دلهاي رزمندگان و خانواده هاشان، پديد آمد. برخي به اين مقام والا رسيدند، و برخي در انتظار آنان، جسم و جان خود را به ميدان آوردند، فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر ... و چنين شد که مجاهدت بي نظير ملّت ايران الگوئي شد براي همه ي امت اسلامي که رمز عزت و استقلال و سعادت را که همان جهاد فداکارانه است، در عمل به همه نشان داد.شهيدان نقاط مشعشع در اين صفحه ي درخشان اند که مانند ستاره ي راهنما، راه را به همه نشان مي دهند. رحمت و صلوات خدا بر آنان باد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 14:12 توسط رحیم میری


گردان غواص لشکر 41 ثارالله کرمان از جمله گردانهای خط شکن بود که با موفقیتهای خود پیروزی عملیاتها را رقم می زد. اولین فرمانده این گردان سردار شهید « حاج احمد امینی » بود که برای آموزش گردان زحمات فراوانی را به جان خرید.

در خصوص نحوه شکل گیری گردان غواص لشکر 41ثارالله کرمان و به بهانه و یادی از سردار شهید حاج احمد امینی خاطراتی از برادر این شهید بزرگوار سردار حاج محمود امینی را از نظر شما می گذرانیم .

تولد گردان غواص

بعد از عملیات خیبر که طرح فوندانسیون عملیات والفجر 8 ریخته شد حاج احمد بعنوان فرمانده گردان غواص کار آموزش غواصی بچه ها را در بندرعباس و در کنار دریای پر امواج و پر جزر و مد آب سرشار از نمک شروع کرد و از برادران نیروی دریایی ارتش برای آموزش کمک گرفت . از آنجا که ما فرصت چندانی برای آموزش نداشتیم و برادران ارتشی فرصت زیادی را برای آموزش مشخص کرده بودند لذا حاج احمد تصمیم گرفت خارج از آموزشهای کلاسیک کار را دنبال کند. لذا بچه ها را به دو گروه تقسیم و کار را شبانه روز دنبال کردیم و در کنار آموزش مسائل معنوی هم دنبال می شد. آب شور دریا بدنها را اذیت می کرد و بدن بچه ها تاول می زد , اما توکل و اخلاصشان بیشتر می شد وقتی از تمرین غواصی برمی گشتند با آن حال به نافله شب می پرداختند تا اینکه بالاخره با تمرینات مدام بچه ها آموزش دیده و عزم بازگشت به منطقه را نمودند.

روز آخر آموزش در بندرعباس , سوار بر قایق بودیم که حاج احمد از قایق به داخل آب پرت شد و پره قایق پشت سر او را چاک داد. آب پر از خون شد. او را بالا آوردیم و به بیمارستان رساندیم . چندتا بخیه زدند. بعدها همان محل آسیب دیدگی , محل اصابت ترکش نهایی بود که حاج احمد را به شهادت نائل کرد.

فرمانده بی ادعا

یکی از افراد مسن گردان 410غواص آقای باقری اهل کشکوئیه رفسنجان بود . او تعریف می کرد یک بار ساعت 2 نیمه شب برای انجام نافله شب بلند شدم , دیدم در دستشویی بسته است ولی از داخل صدای شیر آب و شستشو می آید. هر چه در زدم کسی باز نکرد بالاخره فریاد زدم تا در را باز کند. در باز شد و دیدم حاج احمد پاچه های شلوار را تا زانو بالا زده و در حال تمیز کردن دستشویی های پادگان است . من شرمنده این حرکت ارزشمند فرمانده گردان شدم قبل از اینکه من باب سخن را باز کنم حاج احمد گفت : مبادا تا من زنده ام جایی این مطلب را عنوان کنی که من در روز قیامت دامن تو را می گیرم .

در آن فضای جنگ مبارزه با نفس و بالابردن اخلاص این حداقل کاری بود که رزمندگان انجام می دادند.

خط شکنان پراشتیاق

کار غواصی و کار در آب نسبت به کار خشکی بسیار مشکل تر بود. رزمنده باید جسم و جانش توان مبارزه با جزر و مد آب رودخانه را داشته باشد. به همین جهت حاج احمد تلاش می کرد در آموزشها سخت گیری کند و نیروها را زبده تربیت نماید. سپس از آنها امتحان می گرفت و هرکس آمادگی لازم را نداشت باید به گردانهای دیگر می رفت . روز آزمایش برای نوجوانها , مسن ترها و همه , روز التماس و گریه زاری بود. همه می خواستند بمانند و اولین گردانی باشند که وارد خاکریز دشمن می شوند , ولی حاج احمد بسیار سختگیر بود. با این وجود همیشه بین بچه های گردان از پیر و جوان تا نوجوان مجادله و بحث بود و همه می خواستند نوک پیکان گردان خط شکن باشند.

اصرار پیرمرد عشایر

شهید قباد شمس الدینی از عشایر منطقه بافت خیلی اصرار و گریه می کرد که در گردان غواص 410 حضور داشته باشد ولی حاج احمد می گفت شما نمی توانید در عملیات شرکت کنید. او که مسن هم بود می گفت شما می خواهید مرا از شهادت محروم کنید. واسطه های بسیاری آورد , ولی حاج احمد نپذیرفت و گفت می تواند در گردانی که پشت سر گردان غواص حرکت می کند حضور داشته باشد. او هم پذیرفت و در آن عملیات وقتی گردان غواص خط را شکست او در همان لحظات اولیه به شهادت رسید.

وصال با سیم خاردار

شب عملیات کربلای 5 وقتی وارد آب شدیم ماه کاملا بالا بود . به سمت خاکریز عراقیها حرکت کردیم . حاج قاسم (سردار سلیمانی ) با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا (س ) می شدم که عملیات لو نرود. »

ما وسطهای آب بودیم که دشمن دو تا خمپاره ایذایی شلیک کرد. بچه ها مشغول ذکر و پیشروی بودند . به پشت موانع که رسیدیم با 100متر سیم خاردار فرشی مواجه شدیم . به تخریب چی گفتم سیم ها را بچین , با اولین چیدن , منور هشدار دهنده را شلیک کردند. وقت بسیار تنگ بود در این میان شهید « حسین عالی » نوجوان شجاع زابلی بر روی سیم خاردارها خوابید و بچه ها از روی او عبور کردند و خط دشمن را شکستند. حسین عالی در همانجا به شهادت رسید.

علمدار لشکر

وقتی حاج احمد از سفر حج بازگشت گفت در مکه با خدا عهد کرده ام در عملیات بعدی شهادت را نصیبم کند. و این اتفاق افتاد. ما سه برادر بودیم که با هم در جبهه حضور داشتیم و هر از گاهی یکی از ما مجروح می شد , لذا مادرمان آمادگی پذیرش شهادت را داشت .

حاج حسین اخوی بزرگمان در والفجر یک در سال 61 , به شهادت رسید و حاج احمد در سال 64 در والفجر 8به شهادت رسید .

حاج قاسم (سردار سلیمانی ) او را علمدار لشکر خطاب می کرد. مادر ما نه تنها بعد از شهادت حاج احمد بی تابی نکرد , بلکه به سراغ دیگر خانواده شهدا می رفت و به آنها دلداری می داد. او باغبان خوبی برای باغی بود که دو لاله شهید تقدیم انقلاب نمود.

گلچین

حاج احمد بچه های گردان 410 غواص را از بین بسیجی های قدیمی که در گردانهای مختلف بودند تشکیل داد.

امتیاز گردانهای خط شکن این بود که فرماندهان آنها خودشان نیرو برای خود جدا می کردند و از طرفی همه علاقمند بودند وارد گردانها خط شکن شوند ولی ظرفیت محدود بود . اکثر بچه هایی که در والفجر 8 به حاج احمد ملحق شدند , شهید شدند. اصلا آنها برای همین آمده بودند , فقط زمان برایشان متغیر بود.

شب پر خاطره

هنگامی که بچه ها در زمستان در بهمن شیر تمرین غواصی می کردند , شرایط بسیار سخت بود. آب سرد بود و کلیه بچه ها عفونت می کرد. سر را زیر آب می کردی سردی آب به پیشانی فشار می آورد. وقتی بچه ها سرشب به آب می زدند بچه های تدارکات کنار رودخانه منتظر می نشستند و آتش روشن می کردند تا غواصها هنگام خروج از آب خود را گرم کنند. به قدری سخت بود که وقتی بچه ها از آب خارج می شدند انگشتهایشان قادر به باز کردن زیپ لباس غواصی نبود و بچه های تدارکات این کار را برایشان انجام می دادند.

بالاخره ایام عملیات فرا رسید. دو روز قبل از عملیات بچه ها شب وداع برگزار کردند , حاج احمد بلندگو را برداشت و روضه حضرت زهرا (س ) خواند , بچه ها یکدیگر را در آغوش گرفته حلالیت می طلبیدند. آن شب یکی از پرخاطره ترین شبهای وداع در طول تاریخ لشکر 41 ثارالله بود .

نور شهادت

معمولا یک شب قبل از عملیات , فرمانده گردان و مسئول محور شناسایی , محور عملیات را چک می کردند. آن شب نیز حاج احمد و مسئول محور برای آخرین چک رفتند. من نگران بودم .تلاطم عجیبی وجودم را ناآرام می کرد و به سنگر رفته و سعی کردم بخوابم . خوابم نمی برد. منتظر بازگشت حاج احمد بودم . تا اینکه ساعت 5/3 نیمه شب او آمد . سنگر تاریک بود , با ورود او فضای سنگر روشن شد. خود را به خواب زدم . حاج احمد لباسهای غواصی را بیرون آورد و بادگیر پوشید و پتویی دور خود پیچید و شروع به خواندن نماز کرد. آرام آرام گریه می کرد. نوری که بواسطه حضور حاج احمد سنگر را روشن کرده بود به دلم گواهی داد که حاج احمد شهید می شود و چنین شد.

 

عجز کارشناسان

8 سال دفاع مقدس سکوی پرش انسانهای با ارزش برای رسیدن به لقاالله بود . 8سال دفاع مقدس جز با امدادهای غیبی و الطاف الهی پیش نرفت . اگر مرحله به مرحله عملیات مختلف را برای بهترین کارشناسان نظامی تشریح کنیم , مطمئنا در مقابل امکانات کم و موفقیتهای بزرگ رزمندگان اسلام دچار عجز و سردرگمی می شوند. بچه ها از تیوپ ماشین برای آب بندی بیسیم ها استفاده می کردند. روشهایی که بچه ها بکار می بردند برای هیچ تحلیل گری پذیرفته نیست ولی لطف خدا و رهبری امام راحل (ره ) باعث پیروزی رزمندگان اسلام شد.

هشت سال دفاع مقدس جز با امدادهای غیبی و الطاف الهی پیش نرفت . اگر مرحله به مرحله عملیات های مختلف را برای بهترین کارشناسان نظامی تشریح کنم , مطمئنا در مقابل امکانات کم و موفقیت های بزرگ رزمندگان اسلام دچار عجز و سردرگمی می شوند

حاج قاسم با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد و می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن , شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا(س ) می شدم که عملیات لو نرود

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 14:8 توسط رحیم میری


نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد. جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ می‌کند. تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:

بچه‌ برو پی‌ کارت‌. یک‌ بار دیگه‌ این‌ طرفها پیدات‌ بشه‌ پوست‌ از کله‌ ات‌می‌کنم‌!

و من‌ فلنگ‌ را بستم‌. حاجی‌، همان‌ طور که‌ اسلحه‌ کلاش‌ را از نوکش‌گرفته‌ بود و آن‌ را مثل‌ چوب‌ دستی‌، به‌ تهدید تکان‌ می‌داد، هنوز دم‌ چادرایستاده‌ بود، از همان‌ دور گفتم‌: «خُب‌ من‌ با مبهوت‌ کار دارم‌، گناه‌ که‌ نکردم‌»!
 
حاجی‌ با همان‌ غلظت‌ گفت‌: «هی‌ میره‌، میگه‌ مبهوت‌، آخه‌ بچه‌ جان‌ مایک‌ دونه‌ مبهوت‌ نداریم‌، دو تا داریم‌، حالا جفتشان‌ هم‌ نیستند. برو یک‌ساعت‌ دیگر بیا که‌ پاک‌ اعصابم‌ را خُرد کردی‌.»
 
چاره‌ای‌ نبود، سلانه‌ سلانه‌ رفتم‌ طرف‌ چادرمان‌. حاجی‌ پیرمردی‌ بودهفتاد ساله‌ و پدر سه‌ شهید که‌ از اول‌ جنگ‌ به‌ جبهه‌ آمده‌ بود و حالا با آن‌ سن‌و سال‌ و قامت‌ تقریباً کمانی‌، تیربارچی‌ دسته‌ شان‌ بود. در عملیات‌ والفجرهشت‌، گل‌ کاشت‌ و کلی‌ از خجالت‌ دشمن‌ درآمد و از بس‌ عصبانی‌ و جوشی‌بود میان‌ بچه‌ها به‌ «حاجی‌ آقا خشونت‌» معروف‌ شده‌ بود. تا می‌خواستی‌چیزی‌ بگویی‌، با آن‌ چشمان‌ گود افتاده‌ و ریزش‌ همچین‌ بهت‌ زُل‌ می‌زد که‌انگار هیپنوتیزمت‌ می‌کرد.
 
اگر جرأت‌ می‌کردی‌ و می‌خواستی‌ سر به‌ سرش‌ بگذاری‌، یهو می‌پرید وبا هر چه‌ که‌ دم‌ دستش‌ بود، (کاسه‌، قابلمه‌، قندان‌ و حتی‌ اسلحه‌) همچین‌می‌کوبید توی‌ سرت‌ که‌ برق‌ سه‌ فاز از کله‌ ات‌ می‌پرید و تا هفت‌ نسل‌ بعد ازخودت‌ به‌ بیماری‌ «میگرن‌» مبتلا می‌شد. اکثر بچه‌ها که‌ کارشان‌ به‌ او می‌افتادو می‌خواستند خدمتش‌ شرفیاب‌ شوند، کلاه‌ خود آهنین‌ بر سر می‌گذاشتند،انگار که‌ می‌خواهند به‌ حضور رستم‌ دستان‌ مشرف‌ شوند!
 
و اما «مبهوتها»! محمد حسن‌ و محمد حسین‌ مبهوت‌، دوقلوهایی‌ بودندهم‌ شکل‌ و هم‌ قد. مثل‌ سیب‌ سرخی‌ که‌ از وسط‌ نصف‌ شده‌ باشد. همیشه‌بچه‌ها، آن‌ دو را با هم‌ اشتباه‌ می‌گرفتند. اتفاقاً همین‌ موقعها بود که‌ اتفاقات‌جالب‌ و با مزه‌ای‌ رخ‌ می‌داد.
 
درپادگان‌ دو کوهه‌ که‌ بودیم‌، یک‌ روز که‌ از پیاده‌ روی‌ اشکی‌ و خسته‌کننده‌ برگشتیم‌، تدارکات‌ گردان‌ ناپرهیزی‌ کرد و با ولخرجی‌ شروع‌ کرد به‌پخش‌ کمپوت‌ و آب‌ میوه‌. بچه‌ها با بی‌ حال‌ صفی‌ تشکیل‌ دادند و هر کدام‌ به‌نوبت‌ سهمیه‌ شان‌ را گرفتند. نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد. جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ می‌کند. تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:
 
ـ برادر این‌ چه‌ کاریه‌ که‌ می‌کنی‌؟ این‌ کارها برای‌ یک‌ رزمنده‌ مسلمان‌زشته‌، برو، خدا خیرت‌ بده‌ برو!
 
طفلکی‌ محمد حسین‌ جا خورد. گیج‌ مانده‌ بود که‌ این‌ بابا چه‌ می‌گوید ومنظورش‌ چیست‌. آش‌ِ نخورده‌ و دهان‌ سوخته‌ شده‌ بود. کمی‌ فکر کرد وسپس‌ راه‌ افتاده‌ رفت‌. چند لحظه‌ بعد، هر دو پیدایشان‌ شد. محمد حسین‌ ومحمد حسن‌، آن‌ بنده‌ خدا که‌ کلی‌ زده‌ بود توی‌ حال‌ او، چشمانش‌ گرد شد ودهانش‌ از تعجب‌ باز ماند. اما یک‌ دفعه‌ زد زیر خنده‌. حالا نخند، کی‌ بخند.کمپوت‌ را به‌ طرف‌ محمد حسین‌ پرت‌ کرد و در حالی‌ که‌ از خنده‌ روده‌ برشده‌ بود از او عذر خواست‌.
 
این‌ گونه‌ حوادث‌، در صف‌ «کاخ‌ سفید» (دستشویی‌) ـ گلاب‌ به‌ رویتان‌ هم‌ پیش‌ می‌آمد.
 
در منطقه‌ و در اردوگاهها آب‌ لوله‌ کشی‌ نبود. بچه‌ها آفتابه‌ را می‌بردند واز منبع‌ آب‌ پر می‌کردند. وقتی‌ محمد حسن‌ از کاخ‌ سفید بیرون‌ شد، محمدحسین‌ آفتابه‌ را از دست‌ او گرفت‌ تا ببرد و پر کند. بچه‌ هایی‌ که‌ تا آن‌ موقع‌ آن‌دو نفر را با هم‌ ندیده‌ بودند، جا خوردند و فکر می‌کردند زمان‌ به‌ عقب‌برگشته‌ است‌ و یا به‌ قول‌ سینماچیها «فلاش‌ بک‌» شده‌ است‌!
 
حالا برویم‌ به‌ دشت‌ شلمچه‌. ببینیم‌ آنجا چه‌ خبر بود:
 
بوی‌ باروت‌ و دود، با عطر گل‌ محمدی‌ و گلاب‌ یکی‌ شده‌ بود. تانکهای‌دشمن‌، با سر و صدا می‌آمدند، ویراژ می‌دادند و جلوی‌ ما عرض‌ اندام‌می‌کردند. اما با انفجار یک‌ گلوله‌ آر پی‌ جی‌ در نزدیکی‌ شان‌، فلنگ‌ رامی‌بستند، پشت‌ به‌ دشمن‌ و رو به‌ میهن‌ الفرار.
 
دو قلوهای‌ قصه‌، محمد حسین‌ و محمدحسن‌، لب‌ دژ نشسته‌ بودند وتانکهای‌ سوخته‌ دشمن‌ را می‌شمردند و برای‌ بچه‌های‌ واحد ضد زره‌، که‌اشک‌ تانکهای‌ دشمن‌ را درآورده‌ بودند، دست‌ تکان‌ می‌دادند و خسته‌نباشید می‌گفتند.
 
ساعتی‌ بعد با دیدن‌ پیکر خونین‌ محمد حسن‌، خشکم‌ زد، او را به‌ سنگربهداری‌ بردیم‌. سعی‌ می‌کرد بخندد. خون‌ از پایش‌ سرازیر بود و نفس‌ نفس‌می‌زد. گذاشتیمش‌ داخل‌ آمبولانس‌ و... برو به‌ سلامت‌ و ساعتی‌ بعد، خودم‌مجروح‌ شدم‌ و سوار بر آمبولانس‌ راهی‌ عقبه‌ خط‌. با تعجب‌ محمد حسین‌ رادیدم‌ که‌ خونین‌ و مالین‌ کنارم‌ دراز کشیده‌ بود. پای‌ او را هم‌ ترکش‌ نوازش‌کرده‌ بود. گفتم‌:
 
ـ مثل‌ اینکه‌ شما دو تا داداش‌ ول‌ کن‌ همدیگر نیستید. واقعاً که‌ دوقلوهای‌عجیبی‌ هستید.
 
و محمد حسین‌ همانطور که‌ درد می‌کشید، خندید. میانه‌ جاده‌ چشممان‌به‌ حاجی‌ آقا محمدی‌ افتاد. ترکش‌ به‌ دستش‌ خورده‌ بود و کنار جاده‌، برای‌آمبولانس‌ دست‌ تکان‌ می‌داد. آمبولانس‌، زیر باران‌ تیر و ترکشهایی‌ که‌ سر زده‌می‌آمدند، ترمز زد تا حاجی‌ هم‌ سوار شود. با ترس‌، رو به‌ محمد حسین‌گفتم‌:
 
ـ ای‌ وای‌ دخلمان‌ درآمد. حاجی‌ آقا خشونت‌!
 
و رنگ‌ صورت‌ او هم‌ مثل‌ صورت‌ من‌ پرید و شد عینهو گچ‌!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 14:5 توسط رحیم میری


اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»

باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان.

ماعضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند « کمونیسته. » هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم « شنیدی ؟» . گفت « آره . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 14:2 توسط رحیم میری


 
 
25 اسفندماه سالروز شهادت اولین شهید تفحص در سال 1369

 

سرباز وظیفه یحیی عبدالمحمدی فرزند محمد اولین شهید گروه تفحص شهدا بود ،وی از نیروهای تیپ 26 انصار گردان شمال غرب بود که افتخار انجام وظیفه را در جست و جوی پیکر پاک شهدا از آن خود کرد .

او در تاریخ 25/12/1369 در منطقه حاج عمران واقع در ارتفاعات پیرانشهر در حین انجام وظیفه بر اثر انفجار مین شربت شهادت را نوشید. روحش شاد ویادش گرامی باد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 14:1 توسط رحیم میری


 

اسامی 22 دانشجوی جانباخته در حادثه محور اندیشمک - خرم‌آباد:
محسن نساج‌مقدم، محسن مهذب رحیم‌زاده، علی طالع‌پور، سعید ابراهیم‌زاده، علیرضا یاقوتی نقاب، علی ابهری‌نژاد، سیدیونس نجاتی‌یده، سیدمحمد کشمیری‌فر، حسین رهگذر مرغزار، حسین عبدوسی، مرتضی شیخی، فرید عرفانی، علی غلامی، سیدیاسر سامانی، امیر دوست‌محمدی، محمد مهرجو، ایمان فیروزی، محمد شریفی، امین کرامی، مهدی پورنادری، اسماعیل تاجیک و علی طاهری(کمک راننده).

‪ ۲۷‬نفر از فرهنگیان چهارمحال وبختیاری هنگام اعزام به اردوهای راهیان نور در محور شهرکرد به ایذه جانباختند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 13:59 توسط رحیم میری


DESIGN BY : MINOS X

ومن در اين تفكر غوطه مي خورم كه همين ديروز بر فرزندان خميني كبير چه گذشت؟ وچه زيبا گفتند مورخين كه بشكند قلمي كه نخواهد بنگارد اين تاريخ گرانقيمت را ...
(عضو کانون وبلاگ نویسان جوان موسسه جوانه های مهر ایران)


صفحه نخست
پست الکترونیک




نوشته های پیشین

آبان 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387



پیوندها

گلواژه های عشق با قطرات خون
پايگاه اطلا ع رساني موسسه فناوري اطلاعات جوانه هاي مهر ايران


    تعداد بازديدها:

دانلودستان مینوس:ویرایش قالب
برترین قالبها و دانلودها در مینوس
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS